خرید بک لینک
از وقتی دوران نقاهت رو گذروند... بطور واضحی چهره ش نشون می ده که انرژی و توانش تحلیل رفته. خانم برادرم می گه شوهرت سوسول نیست.. مردها همه آستانه تحمل و دردشون خیلی پایین هست و البته حواست به سن و سال هم باشه... خب هرچی باشه دیگه جوون نیست و واقعا تحمل جسمی ش کم شده... یادمه همیشه برای نذری مون تو هیئت برادرم خیلی تلاش می کرد و فرداش هم که نذر شیرکاکائو و شربت خونه پدریش بود کلی انرژی می ذاشت. ولی امسال کلا توان و کشش کمک کردن نداشت و فقط به لحاظ مالی طبق رسم همه ساله مشارکت کرد... امسال هم عزای حسینی با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد. فقط یه سری کارها و رسومات توی این هیئت های عزاداری منو همچنان اذیت می کنه... اینکه گرسنه نباشی و همه اش برای گرفتن غذای نذری سر و دست بشکنی قشنگ نیست... خب نذری اسمش با خودشه حتی یکبار هم خوردنش اگرچه چند قاشق باشه هم کفایت می کنه... اینکه بلندگوی هیئت تا دینش بره بالا و روی والوم "های" باشه قشنگ نیست... چون جز مردم آزاری هیچ چیز دیگه ای رو ثابت نمی کنه... ای کاش صدامون به وقت اختلاس ها و کم کاری ها و رانت خواری ها و ... مثل این بلندگو بلند باشه... اینکه اسفند دود کردن در حد متعادلش خوبه و دود به پا کردن اسفند در حد خالی کردن چندین کیلو اسفند اون هم وسط جمعیتی که هزاران بچه کوچک بینشون هست و خیلی ها مثل من آلرژی دارن قشنگ نیست...

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

یادمه همیشه میز سوم می نشست. همیشه هم خنده رو بود. انگار می کردی تو این عالم هیچ غمی نداره. دختر خونگرم و مهربونی بود. ولی خب من از اونجایی که همیشه میز اول می نشستم تا تمرکز بیشتری توی کلاس درس داشته باشم بیشتر با بغل دستی هام صمیمی بودم و با بقیه بیشتر سلام و علیک داشتم تا صمیمیت... اما خب زنگ تفریح یه چیز دیگه بود. همگی همون تغذیه سالمی که عبارت از نان و پنیر و گوجه فرنگی و خیار بود رو با هم می خوردیم و مریم رو در جز این مواقع کمتر می دیدم... تا اینکه چند سال پیش موقع تماشای سینه زنان هیئت نزدیکی خونه مامان چشمم به مریم افتاد... اول هم اون بود که من رو شناخت. من تصویر گنگی از چهره ش داشتم ولی خب شک داشتم که همون باشه... باز هم خودش پیشقدم شد و اومد سلام و احوالپرسی... متوجه شدم که با برادر یکی از دوستان مشترک دوره دبیرستانمون ازدواج کرده. خب اون موقع ها همه همسایه بودیم و فرقی نمی کرد که پدرمون کاسب ، کارمند، خلبان ، پزشک و یا خدماتی باشه.. همگی سر یه نیمکت در کلاس درس می نشستیم و دوستی های بی آلایش و به دور از هرگونه فخرفروشی داشتیم. چقدر شیرین بود این دوستی ها... خلاصه که متوجه شدم دو تا پسر داره ولی یکی از پسرهاش پاهاش مشکل داشت و این امر مادرزادی بود... پسر شیرین و دوست داشتنی بود... ولی خب بهرحال مادر با این مشکل کنار اومده بود و باهاش عادی برخورد می کرد

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

مثل همیشه بعدازظهر لباس ورزشی پوشیدم و ساکم رو بستم و از خونه زدم بیرون. همینطور که قدم زنان می رفتم سمت باشگاه فکر می کردم که هوا چقدر ملس شده... کاش همیشه همینطور بود. نه گرم و نه سرد. کوجه ای که به خیابون اصلی باشگاه منتهی می شد خلوت و ساکت بود... از سر پیچ که داخل کوچه شدم توجهم به ساختمانی که جلوش رو با پارچه های خاص نوسازی پوشانده بودن جلب شد. چون ساختمان نو بود ولی انگار قصه ی کره اضافی بود... داشتن دوباره نمای ساختمان رو بازسازی می کردن. سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. یه دفه متوجه شدم یه مرد حدود 35 ساله یه بسته از ماشینش که جلوی پارکینگ خونه ش پارک شده بود برداشت و در حالی که به داخل خونه ش می رفت یه نگاه بدی به من انداخت... دوباره سرم رو پایین انداختم. حس کردم داره دنبالم میاد... سوت می زد و یه اراجیفی هم زیرلب می گفت... اول به خودم شک کردم که مگر لباس بدی پوشیدم! خودم رو تایید کردم که ظاهرم مشکلی نداره پس این یارو لابد مریضه... باز دیدم صداش پشت سرم هست و سوت زدن هاش!!! یعنی سن و سال هم براشون تفاوتی نداره !؟؟ قدمهام رو تند کردم که سریعتر به خیابون اصلی برسم... در عین حال ساک ورزشیم رو آماده کرده بودم که اگه بهم نزدیک شد بکوبم توی صورتش... ولی قلبم همینطور می کوبید و حس ناامنی تا انتهای جانم رسوخ کرده بود... توی دلم کلی به ا

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

قبل از دورکاری همیشه پنج شنبه ها برام روز تمیزکاری خونه بود... یادمه وقتی مدیرم می پرسید شما پنج شنبه میاین اداره؟ ( باید برای اون روز آمار کارمندان داده می شد) می گفتم نه مگه دیوونه م! من باید پنج شنبه کوزت باشم. جالبه که مدیرم به شوخی می گفت دست شما درد نکنه یعنی ما دیوونه ایم که میایم... می گفتم نه اختیار دارین! خب شما از انجام تمیزکاری خونه معافین چون آقا هستین. لذا بهتره بیاین اداره و اضافه کاری بگیرین... بعد از دورکاری البته روز نظافت شد چهارشنبه ها تا بتونم برای آخر هفته بهتر برنامه ریزی کنم و در کنار خانواده بتونیم به گردش و صله رحم بپردازیم... ولی الن انگار باید بازم روزش رو تغییر بدم! آخه همسری با برنامه ریزی که کرده و اکثر چهارشنبه ها به شمال می ریم دیگه نمی رسم به کارهام. چون سر ظهر چهارشنبه از تهران به طرف شمال حرکت می کنیم... مدیونین اگه فکر کنین دیگه خیلی خوش به حالم هست ها... اصلا اینطور نیست. بسته بندی مواد غذایی و توراهی حتی واسه همین دو روز آخر هفته و اینکه برسیم ویلا حتما به خاطر جونورهای مختلفی که بهرحال اونجا سر و کله شون پیدا می شه باید اول جارو بزنم و بعدش جابجایی وسایل... بعد هم همه خانواده غذای خونگی می خوان!! شما فکر کن اگه یه درصد هم فرصت استراحت داشته باشم... تنها چیزی که از شمال دوست دارم هوای تازه و سبزیجات و میوه جات ارگانیک هست و بس... بگذ

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

روز تعطیل وسط هفته گاهی می چسبه... بخصوص که بچه ها هم دنبال کار خودشون باشن و من و همسری بدون دغدغه اونا مادام موسیو بریم بیرون... خرید کنیم و ناهار بخوریم و چرخی بزنیم... با خودم فکر می کردم سال اول بعد ازدواج بچه نداشتیم و از هفت دولت آزاد بودیم و جوون و سرخوش... ولی خب اون موقع هم همسری دو جا کار می کرد و فرصتی برای گشت و گذار نبود... الان ولی در عین حال که اون همچنان سرش شلوغه و آدم به اصطلاح workaholic هست! ولی خب اداهای بچه ها و هماهنگی باهاشون بیشتر دست و پا گیر هست... باید این آخر عمری به فکر خودمون باشیم! والله. از هایپری که به تازگی نزدیک خونه باز شده خرید کردیم. تر و تمیز بود . همیشه مشتری شهروند بودم و هستم ولی خب تنوعی بود... محیطش منو یاد فروشگاه های نیویورک انداخت. بخصوص نظم چیدمان و تازگی مواد غذایی ش... بعدش اومدیم خونه خریدهارو جابجا کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار بریم بیرون... همون نزدیکیهای خونه یه رستوران انتخاب کردیم و مشغول شدیم... ولی خب دل همسری طاقت نیاورد و زنگ زد به دخترم که کی می رسی خونه و اگه ناهار نخوردی برات بگیریم.. دخترم خوشحال شد و گفت اتفاقا غذاش رو داده به داداشش توی نشریه و میاد خونه! خلاصه یه پرس غذا هم برای ایشون گرفتیم... به قول مامانم کلاغه از وقتی بچه دار شد یه شکم سیر غذا نخوردJ) وقتی برگشتیم خونه یه چرت زدیم و

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

پسرت مهندس کامپیوتر باشه و غیر مستقیم بگی دوست دارم طریقه درست کردن مثلا گیف صفحات اول روزنامه رو یاد بگیرم بهت بگه مامان طریقه انجامش همش توی اینترنت هست... خیلی برای آدم زور داره! کاش وقتی می گفت مامی لباسام شستی یا اتو کردی... بهش می گفتم اتوشویی همه ش رو برات انجام می ده بهتر از من! کاش وقتی شب های امتحان پا به پاشون بیدار می موندم و سالهای پایین تر مطالب رو تو مغزشون تزریق می کردم ... خودم رو خسته نمی کردم و می گفتم معلمت هست بهتر از من می تونه کمکت کنه! و ای کاش های فراوون دیگه... اما من یه مادرم این کارا رو با عشق و علاقه انجام دادم و هرگز هم چشمداشتی برای کمک بلاعوضشون نداشتم. خدایا شکرت که سلامتم و هنوز توان یادگیری دارم... اوکیییییییی. میرم از اینترنت یاد می گیرم. درود بر اینترنت!برچسبها: گیف, اینترنت, چشمداشت, مادر

برچسب: اینترنت, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

صفحه بندی